غذاش خیلی خیلی بد بود
اولش مامانش شورع کرد به گفتن اینکه ما خانواده ها امیدواریم که پیوند فرخنده ای باشه و از این حرفا
از دست پدرام خیلی عصبانیم
غذاش خیلی خیلی بد بود
اولش مامانش شورع کرد به گفتن اینکه ما خانواده ها امیدواریم که پیوند فرخنده ای باشه و از این حرفا
از دست پدرام خیلی عصبانیم
فردا بیشتر می نویسم
تو شرکت یه آزمون بهمون دادن که پر کنیم یه دونه اش رو خودمون پر کردیم یه دونه رو هم باید یکی از اعضای خانواده پر می کرد که من بردم با پدرام پر کنیم
تو راه داشتم سوالا رو براش می خوندم که جواب بده
بهش گفتم تو پرسشنامه ما یه سوال بود که اگه قرار باشه موقع عقد یه شرظ بذارین چیه؟حق طلاق -حق مسکن -حق کار نصف شدن اموال هنگام طلاق- یا هیچ شرطی نمی ذارین
ازش پرسیدم تو اگه باشی چی گفت من هر شرطی باشه قبول می کنم
بهش گفتم من اگه شرط بذارم قبول می کنی؟ گفت آره هر چی که باشه
گفتم من حق حضانت رو می خوام گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی اگه طلاق گرفتیم بچه ها مال من باشن
طفلکی خیلی ناراحت شد حرف بیخودی رو خیلی بد موقع زدم
گفت ما نباید از هم جدا شیم
گفتم حالا شاید تو بعدا شیطونی کردی
گفت نه ما نباید از هم طاق بگیریم حرفش رو هم نباید بزنیم
خواب دیدم یه باغ بزرگه که پر از میوه است تو یه خوشه انگور چیدی که بخوری من می رم برات می شورم و بهت می دم
ولی تیرم به سنگ خورد!:(
سعی کنید از دست ندید این برنامه رو
مامان هم طبق معمول تو قیافه اس
بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
و بکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
دلم برای پدرام خیلی تنگ شده بود و قرار بود اگه می تونه بیاد ببینمش.ساعت ۵ بهم زنگ زد گفت من برم کرج. منم از نیکی اجازه گرفتم و رفتم ۷ بود که رسیدم. اولش سرم داد زد که چرا آدرس رو اشتباه رفتم. به نظر من که تقصیر خودش بود که بد بهم آدرس داده بود.ولی بعدش خیلی خوب بود تو راه یه کم شیطونی کردیم
چون زورت می رسه بهم زور می گی؟
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
![]()
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟" ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم