هرگز نگو هرگز

 خشكسالی امان مردم را بریده بود، چنانكه دیگر هیچ كاری را نمی توانستند انجام دهند.

بزرگان شهر در جمعی كه داشتند به این نتیجه رسیدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگی دعای باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالی نجات دهد.

همه مردم در میدان شهر جمع شدند و منتظر روحانی شهر بودند تا بیاید و دعای باران را شروع كنند، بالاخره روحانی آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمی دانستم چرا ما از گرفتاری و خشكسالی نجات نمی یابیم ولی امروز با دیدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اینجا جمع شده ایم تا از كائنات بخواهیم بر ما باران نازل كند، ولی در جمع شما فقط همین دختر بچه ای كه این جلو نشسته با چتر آمده واین یعنی فقط یكی از ما به دعایی كه می كنیم ایمان داریم

می افتم و می افتم و می افتم ولی هرگز زانو نمی زنم

وقتی به دیدار عشق می روی پیراهنی چنان سپید به تن کن که گویی برهنه ای

ما انسانها مانند ظرفهایی می مانیم با اندازه های مختلف

موفقیت در بزرگ بودن نیست بلکه در پر بودن است

آنچه می گذرد منم نه زمان

تو آسمان همیشه از یک ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره پس هر وقت آسمون دلت ابری بود با ابر ها نجنگ فقط اوج بگیر

استاد مشایخی برای من بسیار قابل احترام است. آن دیالوگ زیبا در کمال الملک را هرگز فراموش نمی‌کنم وقتی استاد نقاش به ناصرالدین شاه گفت: در ممالک دیگر هنرمند چون من فراوان است و آنها همه را به غایت تکریم می‌کنند. اما در اینجا فقط من یک نفر هستم و شما با من چه کردید

قلبها کوچکند ولی وسعتی به فراخی دریا ها دارند.

 

بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود

فرداست

ای آفتاب آهسته قدم نه بر حریم یار من

وقتي تو گريه ميكني اي دوست، در دلم

 

انگار ابرهاي جهان گريه ميكنند

 

گويي كه گريه، فقط گريه ي تو نيست

 

همراه تو زمين و زمان گريه ميكنند

داره نزدیک می شه

دوشنبه ...

چیزی نمونده

توکه چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که اینهمه نگاهت واسه چشام گرمو نجیبه
میدونستی یا نه
میدونستی که چشات شکل یه نقاشییکه تو بچگی میشه کشید
.........میدونستیکه توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید
میدونستی یا نه
میدونستی که نموندی دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی
میدونستی که چشامی
همه ارزوهامی
میدونستی که همیشه تو تمام لحظه هامی
میدونستی همه ارزوهامو واسه چشم قشنگ تو پروندم رفتش
میدونستی یا نه ؟
میدونستی که جوونیمو واسه چشم عجییب تو سوزوندی رفتش
؟میدونستی یا نه
میدونستی که نموندی دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی منو تا گریه رسوندی
میدونستی که چشمامی همه ارزوهامی
میدونستی که همیشه تو تمومه لحظاهامی

ما اینجا از رنگین کمان هم عکس سیاه و سفید می گیریم

پای سگ بوسید مجنون ، خلق گفتندش چه بود؟

**گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلا رفته بود


اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج كنیم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت یك لبخند و یا نوازشی عاشقانه كنی

شکسپیر

بالاخره لباسم رو هم خریدم

شمارش معکوش شروع شد

۱۹

۱۸

۱۷

۱۶

۱۵

۱۴

۱۳

...

اشتباه

گیج شده ام اینجا یک چیز اشتباه است? یا تنهایی من یا اینکه گویند خدا هیچ کس را تنها نمی گذارد

زندگی بافتن یک قالی ست،

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

 نقشه را خوب ببین نکند

آخر کار قالی زندگیت را نخرند

آدمها را باید از بالا تماشا کرد

نازم به ناز آن که ننازد به ناز خویش 

 ما را به ناز فروشان نیاز نیست 

 تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است ؟

روزی شخصی به عارفی گفت : یک جمله به من بگو که وقتی شاد هستم مرا غمگین کند و وقتی غمگینم مرا شاد کند...عارف گفت : این نیز می گذرد

مهم نیست که قفلها دست کیه ..مهم اینه که کلیدها دست خداست

بعضیها لیاقت عشق رو ندارند ولی عشق هم لیاقت بعضیها را ندارد

 

يكي در آرزوي ديدن توست

 يكي در حسرت بوسيدن توست 

 ولي من ساده و بي ادعايم 

 تمام هستي ام خنديدن توست

چراغ احساساتم ، همیشه زرد است .....، عبـور و مرور آزاد ...امّا ...احتیـاط کنیــــــد

از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است