سپاس تو را که می دانی و صبوری می کنی

می توانی عذاب کنی و می بخشی

بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز

عارف ویتنامی: بیشتر مردم شبیه لباس های تولیدی شده اند؛ کلیشه ای، کم دوام، ارزان قیمت و بدون هیچ خصوصیت منحصر به فرد.

 

باران رحمت خدا همیشه می بارد، تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم

به خدا این وبلاگ خصوصیه!!!!!!!!تورو خدا نظر نگذارید!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود.

مدیر فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک نفر.

مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری؟

بی تجربه متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟

پسر گفت: 134999.50 دلار.

مدیر تقریبا فریاد کشید: 134000 دلار؟

مگه چی فروختی؟

پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.

یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس منهم یک بلیزی 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.

مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟

پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ریده شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم.!!!!!!!!

رشوه!


 

   سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان
چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از
سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه
کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک
غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می
شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از
زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

   سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل
الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی
بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و
به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این
پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما  نمی پذیرد.

   افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری
هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر
که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که
فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان
نمی فروشد.))

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر
جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به
دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی
بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می
کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می
دهد.

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام
روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به
گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی
هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر
نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من
نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می
گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم
پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد
گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد

بالاخره حلقه خریدم. خیلی دوسش دارم خیلی

خدایا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که کسی به وجد نیاید از نبودنم

وصیت نامه حسین پناهی


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من
پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

میدان همت است جهان، خوابگاه نیست

خجسته ترین لحظه زندگی شما وقتی است که متعهد می شوید حقیقت را بدانید.

 تعهدی چنان استوار که رویگردانی از آن وجود ندارد

آوار رنگ

هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي کشيدم
شبيه نيمه سيبي
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند

حسین پناهی

چراغ

بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي کشيد
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت

حسین پناهی

کودکی ها

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد -
دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت -
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود

حسین پناهی

نه

بر مي گردم
با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
آيا مادرم مرا بازخواهد شناخت ؟

حسین پناهی

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد،

نه شمارش ستاره ها تسکینم،

 چرا صدایم کردی؟

چرا؟

پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي که برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشک عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملکوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

شبی بارانی

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم

حسین پناهی

سلام
خداحافظ!
چيز تازه اي اگر يافتيد،
بر اين دو اضافه كنيد
تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار

از شوق به هوا

به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام

براي اعتراف به كليسا مي روم
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها
بي واسطه با خدا حرف مي زنند.

حسین پناهی

فردا

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

حسین پناهی

اعتراف

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

حسین پناهی

خاطرات

ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش ميکند !

حسین پناهی

22 شهریور

چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم

مناظره ادبی بسیار زیبا

  

سیمین بهبهانی


یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم 
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارشکنم 
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین 
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم 
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری 
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم 
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم 
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم 
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود 
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم 
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای 
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم 
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من 
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم  


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :  

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی 

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی 
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم 
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی 
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود 
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی 
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام 
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی 
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام 
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی 
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان 
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی 
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی 
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
  


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :  

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم 

یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟ 
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم 
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
 


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی 
:  

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی 

در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی 
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی 
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا 
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را 



جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا:  

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست 

وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست 
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین 
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست 
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست 
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی 
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست 
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی 
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟ 
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی 
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست 
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال 
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست
 


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی


ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی 
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی  
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما 
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟  
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا 
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی  
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی 
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی  
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را 
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی  
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد … 
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی  
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند! 
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟  
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد 
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟  
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او 
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی  
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی 
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

 

 

 

 

 

واقعیتی تلخ

 

هر كه خوبی كرد زجرش می دهند
هر كه زشتی كرد اجرش می دهند
باستان كاران تبانی كرده اند
عشق را هم باستانی كرده اند
هر چه انسانها طلایی تر شدند
عشق ها هم مومیایی تر شدند
اندك اندك عشق بازان كم شدند
نسلی از بیگانگان آدم شدند.
ایرج میرزا

 

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه می شود.

 دکترشریعتی

 

"Until one has loved an animal, part of their soul remains unawakened."

 Anatole France - French Poet

تا پیش از آنکه انسان برای اولین بار حیوانی را دوست بدارد قسمتی از روح او همچنان در خواب است.

آناتول فرانس - برنده نوبل ادبیات 1920