خدا

ما بلد نیستیم از خدا

استفاده کنیم

مثلا گلدانش را آب بدهیم

مو هاش را نوازش کنیم

لب ها را ببوسیم

دستش را بگیریم در خیابان

نازش کنیم شب ها

تا آرام بگیرد

برای دوزار

خرجش می کنیم

قهر می کند

می رود....

     

      هر چیز را هم که تقصیر من بیندازی

                     عاشق شدن من تقصیر توست

      م ن    و     ت و

      من . همه ی ابرهای آسمان را گریه می کنم

        تو - همه ی خورشیدهای خدا را بتاب !

      بهشت

      دیگر سیبی نمانده
      نه برای من
      نه برای تو
      نه برای حوا و آدم
      ...
      ببین!
      دیگر نمی‌توانی چشم‌هام را
      از دلتنگی باز کنی.

      حتا اگر یک سیب
      مانده باشد
      رانده ‌می‌شوم.
      ...
      سیب یا گندم؟
      همیشه بهانه‌ای هست.
      شکوفه‌ی بادام
      غم چشم‌هات
      خندیدن انار
      و این‌همه بهانه
      که باز خوانده شوم
      به آغوش تو
      و زمين را کشف کنم
      با سرانگشت‌هام.
      زمين نه،
      نقطه نقطه‌ی تنت.
      ...
      بانوی زیبای من!
      دست‌های تو
      سیب را
      دل‌انگیز می‌کند

      عباس معروفی

      فقط

      مرسی که هستی
      و هستی را رنگ می‌‌آميزی
      هيچ چيز از تو نمی‌خواهم
      فقط باش
      فقط بخند
      فقط راه برو
      نه.
      راه نرو
      می‌ترسم پلک بزنم
      ديگر نباشی

      هر دو

      من مسلمان
      به امید دیدنت
      در کلیسا شمع روشن می‌کنم.
      همین را می‌خواستی؟

      لازم نيست
      مرا دوست داشته باشی
      من تو را
      به اندازه‌ی هر دومان
      دوست دارم.

      عباس معروفی

      بودن


      و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
      و من هرگز به نبودن تو
      بودن را
      چنين حقير نه انگاشته‌ام.

      با سرانگشت
      لب‌هام را ببوس
      بگذار بين پرستش و عشقبازی
      آونگ شوم
      در خاطره‌ی بشر
      چون زنگ کليسا
      در بلندای هستی 

      من به گريه التماس می‌‌کنم
      يا گريه به من؟

      و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
      مثل خدا
      و مرا آفريده‌ای
      مثل نگاهت
      يا خنده‌هات.

      عباس معروفی

      ما
      کاشفان کوچه های بن بستیم
      حرف های خسته ای داریم
      این بار
      پیامبری بفرست
      که تنها گوش کند.

      عباس معروفی

       زمانی که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیر را در ذهن خود مرور کنید:

      در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.

      روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

      سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.

      مرد پرسید: سه پرسش؟

      سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.

      نخستین پرسش " حقیقت " است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

      مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.

      سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

      حالا پرسش دوم: پرسش " خوبی و بدی " آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟

      مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…

      سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟

      مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

      سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم " سودمند بودن " است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

      مرد پاسخ داد: نه، واقعا…

      سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

      اگر ...


      اگر دروغ رنگ داشت؛

      هر روز شاید،

      ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

      و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.



      اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

      عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.



      اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

      محال نبود وصال!

      و عاشقان که همیشه خواهانند،

      همیشه می توانستند تنها نباشند.



      اگر گناه وزن داشت؛

      هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

      خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

      و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



      اگر غرور نبود؛

      چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

      و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

      جستجو نمی کردیم.



      اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

      با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

      و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

      حبس نمی کردیم.



      اگر خواب حقیقت داشت؛

      همیشه خواب بودیم.

      هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

      ولی گنج ها شاید،

      بدون رنج بودند.



      اگر همه ثروت داشتند؛

      دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

      و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

      تا دیگران از سر جوانمردی،

      بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

      اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

      اگر همه ثروت داشتند.



      اگر مرگ نبود؛

      همه کافر بودند،

      و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

      ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



      اگر عشق نبود؛

      به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

      کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

      و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

      آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

      اگر عشق نبود؛



      اگر کینه نبود؛

      قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

      اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

      من بی گمان،

      دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

      هرگز ندیدن مرا.


      آنگاه نمیدانم ،

      به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

      نیا باران. زمین جای قشنگی نیست

       من از اهل زمینم

       خوب می دانم که گل با اینکه در عقد زنبور است

       ولی
      ... سودای بلبل دارد

      و پروانه را هم دوست می دارد

      چیزهای کوچک،
      مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد....

      راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
      آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
      آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
      آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
      دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
      آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
      آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
      آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند تا در غمت شريك شوند و از آن بكاهند، کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند.
      آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
      آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
      آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
      همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

      ايكاش ما هم يكي از اين آدم ها باشيم.

      امروز خم شدم و در گوش بچه ای که مُرده به دنیا آمد آرام گفتم« چیزی را
      از دست ندادی

      ‫اي کساني که ايمان آورده ايد! کاري به کار کساني که ايمان نياورده اند نداشته باشيد

      ای خدا تو که نمیخواستی آدم سیب بخورد، درختاش را چرا کاشته بودی؟

      ‫اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم میان این دو یکی را
      انتخاب کنم آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم.
      آلبر کامو

      شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هولمز بيدار شد و آسمان رانگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟

      واتسون گفت: ميليونها ستاره مي بينم .

      هولمز گفت: چه نتيجه ميگيري؟

      واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.

      از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم که ماه در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد.

      از لحاظ فيزيکي، نتيجه ميگيريم که مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.

      شرلوک هولمز قدري فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي که بايد بگيري اينست که چادر ما را دزديده اند!!!