گاهي به نگاهت نگاه كن

اینقدر اتفاقات عجیب و غریب تو این دو روز افتاده که دارم دیوونه می شم

اعصابم کش اومده

رفتی؟

تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط  بسته بندي

 

در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يك  مورد تحقيقاتي به ياد ماندني اتفاق افتاد :  

شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او  اظهار داشته  بود  كه  هنگام  خريد  يك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطي خالي است  .

بلافاصله  با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد  كارخانه  اين مشكل  بررسي ،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني  و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد  .  مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :

پايش ( مونيتورينگ )  خط بسته بندي با اشعه ايكس

بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزوليشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهيز گرديد  . سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند .     

نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ،  مشكلي مشابه  نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا  يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :  

 

 

 

برای خوش بخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن

برای خوش بخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن

یه روزی، یه جایی، یه جوری، یه کسی، یه چیزی     صبر داشته باش صبر داشته باش

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید

چه راحت رفتی!

امروز ۵ شنبه است ولی تو نیستی

كوچك باش و عاشق

... كه عشق مي داند آيين بزرگ كردنت را

.... بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

خسته شدم

شمارش معکوس تا ۵ شنبه!

نوبهار نیست ولی ...

در آن کوش که خوشدل باشی

زندگي شايد آن جشني كه آرزويش را داشتي نباشد اما حالا كه دعوت شدي زيبا برقص

(چارلي چاپلين )

 

یادم بماند که

من تنها نیستم

ما یک جمعیتیم

که تنهاییم

از : کتایون آموزگار

براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت " .

 دالايي لاما

لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد... جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد " .

 فرانتس كافكا

لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختي برسيم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختي بودند " .

 علي شريعتي

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی

 حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی

تو به من خنديدي

                    و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

                        و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

                                 آرام

     خش خش گام تو تكرار كنان،

                                     ميدهد آزارم

 

                                    و من انديشه كنان

                                    غرق اين پندارم

                                                      كه چرا،

                                                      - خانه كوچك ما

                                                      سيب نداشت

من ندانم كه كيم

من فقط مي دانم

كه تويي،

شاه بيت غزل زندگيم

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای اینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

كيه كه آخر ديوونگيه
واسه چشات
كيه جز من كه مي ميره
واسه لحن خنده هات
كي برات قصه ميگه شبا كه خوابت نميره
كيه پا به پات ميآد وقتي كه بارون ميگيره
كيه وقتي تشنته
تو ابرا بلوا مي كنه
اگه يه جرعه بخواي كويرو دريا مي كنه

يه شب موي تورو به صد تا مهتاب نمي ده
خودش ميسوزه
ولي تن به سايه و آب نمي ده

اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام
وقتي ياد تو مي افتم
هنوزم مي آي تو خوابم ؛ تو شباي پر ستاره
هنوزم ميگم خدايا
كاشكي برگرده دوباره

هم ناراحتم هم خوشحال

یعنی اول خوشحال شدم بعد ناراحت

برگشته بدون اینکه نظر منو بخواد می گه مهریه ۱۴ سکه است ها

از این خبرا نیست ها

شکنجه های زندگی زیاد می شود
سکوت این لبان بسته، داد می شود
چه زخمها به اسم عشق بر دلم نشست
تیر کشیده درد، کز تو یاد می شود

کتاب انتقام را مرور کرده دل
لحظه ی امتحان چه بی سواد می شود!
دشمن من فقط تو نیستی، تو نیستی
از چپ و راست با دلم عناد می شود

چه تلخ گِل گرفته شد دهان آینه

سنگ در اجتماع ما نماد می شود
منجی اگر چه در مقام حرف منجی است
وقت عمل، اسیر گردباد می شود

جواب این عریضه را نمی دهد خدا
به ما رسید، لنگ یک مداد می شود
از استخوان پوک من قلم تراش داد
مُرکبش دچار انجماد می شود

به مرگ راضی ام، بهشت جای دیگریست
به یک دروغ دیگر اعتماد می شود
بیشتر از همه کسی برای من گریست
که از وصیتم به خنده شاد می شود

به گورکن همینکه قول سکه می دهی
غبغب قبر بی درنگ باد می شود
بلند شو به عرش، تازیانه حد بزن
که مرد، زیر زندگی فساد می شود ...

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
ديگه دل بستن و دل بريدن فايده نداره، نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشونی میرسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر شی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسو پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

انگار قضایا داره جدی می شه

قراره امروز بریم حلقه بخریم

باز دیروز هم نفهمیدم چرا

قلبم می لرزه

باید تمومش کنم نه؟

همه پرواز میكنند

                     برای رهایی

من پرواز میكنم

            تا اسیر تو باشم

بگو از من چه میخواهی ؟!

برای باور عشقم بگو از من چه میخواهی ؟!