سفیدی در چشمان من است به چشمانم نگاه کن سیاهی در چشمان من است به چشمانم نگاه کن کافی است پلکی بر هم نهم تا دنیا در سیاهی فرو رود ...... | |||||
تو چه گسترده و بی صدا می بخشی
و ما چه حسابگرانه تسبیح می گوییم.
پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند.
پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند
اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود، رفتن را ميشناخت،
كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد
و درختي كه پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست.
آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت
مي خواستم زندگي کنم، راهم را بستند
ستايش کردم، گفتند خرافات است.
عاشق شدم، گفتند دروغ است.
گريستم، گفتند بهانه است.
خنديدم، گفتند ديوانه است.
دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم...
نمی دونم انگار دنبال یه بهونه ام که جریان بهم بخوره و برگردم همین جایی که هستم
برای خودم
....!بگذار تا شيطنت عشق ,چشمان تو را بر عريانهاي خويش بگشايد. هر چند حاصلي جز رنج وپريشاني نداشته باشد,اما كوري را هر گز به خاطر ارامشش تحمل مكن
حسین پناهی
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من
پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم
|
با همه چيز درآميز و در هيچ چيز آميخته مشو كه در انزوا پاك ماندن ، نه سخت است و نه با ارزش |
علي شريعتي
*Shakespeare